تبليغاتX
مهربانم دوستت دارم


باز هم سلام بعد از کلی امتهاناتم اومدم ۱۰ درس گرفته بودم از دانشگاه ۱۸ واحد فکر کنم ۲ تاشو بیافتم البته خدا نکنه شاید این ترم مشروط بشم ولی مطمنم ترمهای دیگه اصلا نمیشم ای خدا شکرت بلاخره اون خونه میاب هم تحویل دادیم حیف که نشد حتی ۱ عکس هم ازش بگیرم یعنی وقت پیش نیومد خدا بزرگه دعا کند قبول بشم
ادامه مطلب نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:32 توسط معین بلدژ |

آشنایی با پدر مریم

سلام دوستان بلاخره بعد از سالها یا بهتر بگم قرنها رفتیم برای آشنایی بابای مریم بابام از دبی اومده بود برای ۲ روز که فقط یه صحبتی کنه بلاخره یه جورایی بگم که خیلی خیلی قشنگ یش می رفت ولی چی یه جادوگر همون که تو فیلم هست بود نمی دونم که سیب می ده بهش پیرزنه دختره میمیره یه جادوگر در قالب یه زن زشت همه چیز مارو بهم زد هی روزگار می بینی بلاخره با هر دوزکلکیبود بابام با ترفند جادوییوسیاست بالایی که داشت همه چیزو تموممکرد و فقط منتظر جواب آره و بله اونهایییمببینم خدا چی می خواد یا حق
ادامه مطلب نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:20 توسط معین بلدژ |

گالری عکسهای گذشته

ادامه مطلب نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط معین بلدژ |

چندر روز بعد از عید نوروز

سلام خوب هستن چند مدتی در گیر همین کار قالبو ساختن قالبموزیک این چیزها بودم که حتی یادرم رت که یه چیزی بنویسم بیخال الان هم نمی دونم چی بگم فقط اومدم یه چیزینوشته باشم البته ناگفته هم نمونه دیشب رفتیم آبگرم گنو با اقای عباس پ شوهر خواهر زنم  هم اشنا شدیم عجب این همه روزگار معین بلدژ راستی ماشین هم ایقد پر بود که نگوولی سر کردیم دیشب که خونه اومدم زودکه نه ولی ۲ خوابیدم ایقد یعنی عجب اوکیمزاحم نمی شم من برم به کارهای دیگه ام برسم بای

ادامه مطلب نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:56 توسط معین بلدژ |

خواب عجیب چرا من و برادرم

به نام کسیکه خالق هستی هاست

باز سلام من اومدم ولی اینبار ساعت 4:10 صبحح که از خواب بیدار شدم اونم چه خوابی نمی دونم نوشتن صلاح باشه یا نه آخه خاطره ها همیشه با نوشتن آدم لوی چشمش میاد الان که دارم می گم خودم یه جورایی هراسانم اینترنت هم که خود به خود قطع شده نمی دونم چرا هر کاریکردم وصل هم نمیشه به خطر نوز سیم بود الان دیگه اذا هم می ده خوابمو براتون تعریف می کنم چه خوابی بودشاید بعضیها به دنیای موارا طبیعه هیچ اعتقادی ندارن منظورمجن شبح و ر ح باشه حقیقتش من ی ه خونه گرفتم تو میناب حیاط بزرگ خیلی هم بزرگ درخت توشه همه چیز هم داره اصلانترسیدم 4 اتاق خوب ولی امشب خداییش ترسیدم واقعا خدا خیلی بزرگه خیلی خیلی خواب دیدم که تو یه مراسمی ارواح پدر مادری شرکت کردن بعد یه دختری گوشه فکرکنم با عروسک بازیمیکرد بهش گفتن بیا ببین گفت نه نمیام  بهش گفتن چیزی نمی بینی گفت نه تقریبا۲ متری از اونها فاصله داشت دختره بزرگ شد درس می خوند با یکی ازدواج کرد البته شوهرش هم هنر پیشه های هندی بود  اینها همه هندی بودن یه هو همون روح جلو دختره ضاهر شد البته پدر مادرش نمی دیدن به مادرش گفت یه دختر خوشگلی دیدیم جلوی من ظاهر شده گفت این خواهرته که فوت شده یه بار دیگه خواهرشو دید فکر کنم مادهر هم می دید همراش دقیق یادم نمیاد که دختر حاز نوکه انگشت که به دختره اشاره کرده بود همینجور پژمرده شد تا صورتش بعد بهش گفت دخترت هم مثل من می شه دختره خیلی خیلی ترسید همیشه همین صورت حالت پژمرده جلوی چشمشم بود رفت به کوچکیش دیدی تو یه کلاس درسی نشسته همین صورت وحشتناک بهش می گه این لیوان خواهرتو بده وگرنه تورو به جای خواهرت می برم به نظرم منظورش به اسم آرام خواهر زنم بود اون دختره با عجله لیوان بهش داد فرار کرد همراه دخترا یدیگه روحه بهشمی گفت ما دوستیم فرارا نکن با صورت وحشتناکش تخم چشم نداشت هیچی تو تخم چشاش هم نبود  یه هو از خواب بیدار شدم دیدیم تو یه حالت جعبه مقوا باشم دستمو نیشکولی گرفتمدیدیم نه بابا درد داره ولی همه جا سفیده گفتم مردم دیگه گفتم ای خدا دیدی هیچی کار خوبی تو این دنیا انجام ندادیم  الکی الکی مردیم  خدایا شکرت پشت سرمو که نگاه کردم خسیتمو نمی دونم یخچال همه چیز ظاهر شد ای خدا شکرت ولی تعبرش چیه نمی دونم دقیق دقیق ۴:۱۰ بیدار شدمو ۱۰۰٪ هم تعبیر داره چون کابوس قبل اذان یه چیزی میگن خلاصه ای ن ما که الان هم ساعت ۶:۲۳ بیدارم یه سره جالبتر از اونم این که وقتی بیدار شدم ۴:۱۰ رفتم پیش برادرم محسن بهم گفت حتما خواب روح دیدی اون چطور فهمید  نمی دونم بعد بهش گفتم آره تعریفکردم بهش حقیقتش ما اهل این چیزها نیستیم که بخودمون نمی دونم به این چیزا اعتقاد کلی داشته بایم جالب بود برادرم میگفت انیمشن کار که کردم گفتم تا لود بشه ۳۰ مینی طول میکشه خواستم برم بالای خونه حسکردم شاید روحی بالا باشه همین ساعت  بود گفت خواستم نرم گفتم می رم چیزی نیست می گه ۲ بار که رفتم شونم خورد به کولر هایی که گذاشتیم زیر برگشتم دوباره رفتم دوباره همین حالت با احتیاط هم رفتم گفت پشیمون شدم اومدمکه تو همچین حرفی زدی ای خدا شکرت  تعیرش چیه نمی دونم

ادامه مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 5:15 توسط معین بلدژ |

بهترین نعمت خدا مریم

 

می خوام اعتراف کنم که خدا بهترین نعمت و به من داده مریم عزیز نمی دونم چرا هرچی در موردش می نویسم باز هم فکرمیکنم کمه عجب روزگاریه ها خدایا می بینی چقدر دوستش دارم البته خودت ی دونی چقدر حدو  حساب نداره می خوام روزی برسه که مریم بهم بگه بسه معین بیدار شو عجب رویایی شده روزگار منو  مریم  خدیا از ت ایقد چیز خواست مکه دارم شرمندت می شمولی چه کنم خدا خودت می دونی دیگه قصه با تبودن ها تموم نمیشه وقتی با مریم حر ف می زنم البته حضوری ثانیه ها دو می زنن  ولی وقتی می ره ثانیه ها خسته می شن دوباره آروم راه میرن خدایا چیدارم می گم الان شبه بهترین فکر که کردم اینه گفتم بیام یه چیزی بنویسم واسه مریم من می رم تو سایتها بگردم ببینم چه خبر خداحافظ

ادامه مطلب نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:29 توسط معین بلدژ |

آشنایی مادرم با خانواده مریم

beldezh

دوستت دارمهربانم خیلی دوستت دارم راستی من داستان اینکه مادرم رفت برای آشنایی ننوشتم بلاخره مادرم رفت برای اشنایی خونهمیم اینها وبعد که اومد کلی ازشون تعریف کرد که چطور بودن ولی برای شناخت باید یه جورایی رفت آمد واجبیخ بگذریم از اینها که مریم خانوم به ما زنگ زد و گفت که مادرت چی گفته عجبی ایقد بی تابی می کرد مادرم خلی از مریم خوشش اومده بود میگفت مریم ماهه می دونستم مادرم از مریم خوشش میاد ون مریم دور از تعریف یه دختر نجیب و مهجبه بود واقعا مریم گل بود نه من هر کسی اونو ببینه می فهمه خیلی جدی بهتر بگم اون چیزهایی که خوبه به نظر هر کسی ارزوشو داشت این هم داشت گذشته اینها خیلی همخوشگله به قول معروف بعد از 2 سال ما رفتمی برای ایشنایی ولی من نرفتم خاله اش خیلی اسرار داشت من بیام ولی من روم نشد خدراا رشکر از اون ور هم عروسی خواهرش ببخشی عقد خواهرش مارو دعوت کردن من برای اولین بار نبود مکه می رفتم عروسی عروسی آرام خانوم هم رفته بودم که تو روستاشون بود بگذریم از این چیزها مادرم رفت عروسیشون که با فرهنگ و برخورد و خیلی چیزهای یدگه یه جورایینجکاوی ها که تو سرش بود رفت مادر نازیلا هم همراش بود خلاصه سرتون به درد نیارم رفتیم من نمی خواستم برم ولی رفتم مرد اشون جدا خانومهاشون هم جدا به خانوم هاشونخوشمی گذشت ولی به من که قسمت مردها بودم جهنم بود به قول بندری خودمون نخواش همشمی گفتن این کیه این کیه عروسی آرام کسی به کسی نبود اینجا فقط ادمهای خواص دعوت شده بودن من هم که از ساعت 8 اومده بودیم بعد از 1 شرینی کوچلوییکه خوردم زنگ به مریم زدم و اسکرتی که کنار من بود آقا حامد پسر خاله مریم خانوم با اجازه همه و خوبخوب هم بابا بی مریم برای اولین بار دیدم خلاصه اینکه ما با همه خدا حافظی کریدم مادرم هم از اون ور اومد دنبالم با هم رفتیم باز مادرم تعرفمریم اینها کرد مادرم خیلی خوبه خیلی زن فهمید ه است اون واقعا اسطوره است چند مدتی هم از بیماری مرخص شده بود خدارا شکر که تا فعلا توپ تو خوبه این روی دادها دقیق مال هفته پیشه الان امروز یعنی جمعه مادرم 4 شنبه گذشته رفته دبی من دیدمتنهام یه جورایی بیکار یاد نوشتن افتادم خدایا شکرت به تمام خوبیهاییکه به من دادی انشالله یه کم بیشتر از ادمهاییکه زندگیم کنند این خوبیهارو برام نگه داری ای خدا شکرت امیدوارم بعد ها که حسن آقا البته نمی دونم اسم دخترم چی باشه ارمیتا یا نه نمی دونم بلاخره برای حسین و دختر عزیزم راستی بچه های عزیزم ببخشین که من غلط غلوت دارم چون خیلی سریع نوشته ام راستی دوستتون دارم می دونم با خوندن این چیزها خوشحال می شین چهچیزهایی چه اتفاقهاییکه برای من افتاده بخونید با مادرتون ما بعد از 1 سال که آشناییمون باز هم ثبت کردم رفتم آشنایی مریم عزیزانشالله خدا باز کمکون کنه راستی هنوزخواستگاریمونده گرفتاری بزرگاینه معلوم نیست که باباش قبولمون می کنه یا نه خدایا به امید تو خداحافظ

ادامه مطلب نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:37 توسط معین بلدژ |

دانشگاه میناب

beldezh

سلام به تمام دوستان گلم و به عزیزانم حسن و شاید ارمیتا مهربانم ای خدا شکرت الان من تو مینابم همونجور که قبلا بهتون گفتم ایقد سعی کردم و به خودم گفتم که بتونم ترم 2 رو پاس کنم و دیگه کاش نگم شکر خدا قبول شدم از خدا شاکرم الان یه خونه تو میناب گرفتم برای ترم3 باز هم خدارا شکر این جا کسی نیست خودم تکو تنهام خونه بزرگ 4 اتاق داره و یه حیاط بزرگ سه تا درخت هم داره البته خونه اش هم قدیمی ویلایی در بست گرفتم اینجا تنهام نه اونقد تنها خدا هم هست یه موقعه ای می رفتم تو مسجد نماز می خوندم یه جورایی مذب بودم برای اینکه فکر می کردم شاید ریا کاری باشه البته یه موقعه هایی هر کاری می کردم با خودم کنار نمی اومدم خلاصه تا قسمت شد من بیام اینجا الان واسه خودم نماز می خونم می خوام برای درسام برنامه ریزی دقیقی داشته باشم با کمک خدا . خدا را شکرت نمی دونم چرا شروع به نوشت ن کردم امروز صبح که از خواب بیدارشدم خیلی خیلی ساکت بودم اونقدر ساکت بودم همش فکر می کردم آخه کسی نیست باهاش حرف بزنم خدایا کمک کن که بتونم با معدل بالایی قبول بشم چون من به خودم قول دادم خدایا من از گنارهها هم دور کن راستی یه چیزی خوب اگه می خوایی بدونی چرا تصمیم گرفتم درسامو خوب بخونم واسه این بود که دوباره معین بشم و زحمتهای دیگران جبران کنم 5 الی 6 روز پیش مادرم خیلی خیلی مریض بود اونو حتی بردم بیمارستان اوژانس آخه خیلی خیلی مریض بود نمی دونم چرا رعایت نمی کنه قند خون داره ایقد دعا کردم مریم هم رفت عیادتش دید اونو برای اولین بار مادرم خیلی از مریم تعریف کرد جالب این بود هر دو تاشون یه چیزی می گفتن که ببین اون چی گفته در مورد ما عجب ای خدا شکرت فکر کنم نوشتن بهترین همدم باشه این جا دوست رفیق هم دارم ولی خوشم نمیاد برم عادت می کنن دیگه هر روز میان دیگه از درس خوندن هم می افتیم این خونه 6 ماهه گرفتم اگه بشه عکسشو میگیرم می زارم تو وبلاگ راستی می خوام وبلاگ جدید بسازم چون هر کی سرچ می کنن تو گوگول اسممم درجا میاد همون اس مستعارم فکر کنم ابو باشه بهتره هر کی میاد در مورد من می دونن دیگه ابرویی نونده ما واسه خانوادمون می نویسیم ولی.... عجب جالبه می خوام یه دوربین بخرم هر چی باهالی ببینم در مورد زندگی یا لحضات زندگی مون عکس بگیرم برام دعا کنید که این ترم انشالله قبول بشم با مدل خوب مریم که هست شماها که نیستین پیش خدایین البته نمی دونم شاید هم ... بیخال خدا تو یه سوره ای گفته کسی که به فردا فکر می کنه خیلی دلش به این دینا خوشه الان ظهره ساعت 10:59 ولی خواب خوابم نمی دونم چرا چون جمعه است الان مریم زنگ زد1 مین قطع شد امروز سالگرد بابا بزرگشه خوب من برم به درسام برسم بهتره یه برنامه ریزی چیزی بکنمخوب من می رم خانواده عزیزم بای لیته تا نمی دونم 1387/12/16

سر فصل 2 همون روز

امروز می خوام واقعا به خودم قول بدم که بتونم نمره هام بالا بگیرم فلا

ادامه مطلب نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:37 توسط معین بلدژ |

خدایا شکرت

خدا یا شکرت که تونستم قبول بشم اونم با چه ضربه زوری اینقدر وندمکه نگو یه جورایی باید بگم بی نهایت واقعا تونستم ای خدا شکرت  نمی دونم ولی واقعا حسخوبی دارم البته خیلی خیلی هم دیر اومدم تا بگم قبول شدم ولی می خوام اینو از ته قلب بگم اگه واقعا خدا رو ببینی این چیزها همه براتون آسون می شه من معین که اعتماد به     نفسم ۰ صفر بود ای خدا شکرتاین واقعا از هـــمون نماز خوندنها و دعا های پدر مادر  و مهربانم عجب روزگاری بعد از ۷ الی ۸ سال تونستم به خودم بگم من می تونم  الانکه یه زره بیکار می شم حوصلم سر می ره نا گفته نمونه آدم خیلی خیلی هم تنبل میشه خلاصه برای امروز هم همین بسه راستی انتخاب واحد هم خیلی خیلی دردر سر کشیدم خدا ازشون نگذره ۱۹ واحد گرفتمشرمنده نکنید اوکی ما بریم لا لا بای تا وز دیگر راستی ممنون از دعا هاتون 

 خدا حافظ

ادامه مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:17 توسط معین بلدژ |

هدف زندگی

 

 سلام به تمام دوستان گلم وهمیشه عاشقم حقیقتش بخوایین اومدم که برای آینده یه چند جمله ای بنویسم بعد تاریخ ۱۰/۱۱/۸۷ که میام بگم ایا موفق شدم یا نه می خوام برای زندگیم بجنگم می خوام تو  زندگیم یه چیزایی بزرگ مثل قبول شدن بقیش... بماند مهمترین هدفه من اینه که تا ۱۰/۱۱/۸۷ با وجودی که الان ۵ روز می شه سیتم اینترنت وصل کردم می خوام همه چیزو کنار بزارم و ایقدر درس بخونونم ایقدر درس بخونم که خودم و زندگی که با مریم ددارم یه جورایی نجات بدم چون اگه قبول نشم یه جورایی اخراج اهوووووووو حالا بیا با ببین زندگی متلاشی هدف ها همه چیز این حادثه ای که هنوز پیش نیومده منو به یاد روزی می ندازه که امتحان دبیرستان داشتم خیلی خیلی مهم وحیاطی بود دقیقا یادمه ۱ اول دبیرستان بودم تا اینکه به خودم همچین حرفی زدم گفتم معین اگه درس  نخوندی زندگیت اینجور می شه ها بیخال شد و به سر گرمی ها یا بهتر بگم بی توجه ای روزگار  مارو  به یه جایی کشید که ایقدر ناراحتم الان که نگو همش می گم ای کاش ولی الان دیگه نباید بگم ای کاش چون من اعتماد به نفس قوی که بخودم دارم و در کنارم خدا و بعد مریم و خانوادمو دارم چطوری بگم نمی خوام شرمنده مریم بشم به خدا  تصمیم جدی من همینه می خوام با یه برنامه ریزی مرتب بتونم به تمام کاراهام  و حتی آینده ای که در پیش دارم بسازم یه جورایی بهتر بهتون بگم می خوام همه کار بکنم باز هم وقت اضاف بیارم البته اگه خدا بخوات از امروز همچین تصمیمی گرفتم ولی تا الان هیچ کاری انجام ندادم چون هیچ تصمیمی نگرفته بودم الان در کنار این می خوام کاری که تقریبا سال  ۱۳۸۰ نتونستم انجام بدم الان به پایان برسونم  ۷ سال از این موضوع می گذره البته نا گفته نماند این خدا بود که من تا اینجا رسیدم ایقدر دعا کردم به این چیزی که هست برسم حتی برام ارزو شده بود قبول شدن دانشگاه به هر حال خدا کمک کرد  انشاال.. این ترمو به خوبی خوشی تموم می کنم و زحمات تمام عزیزانم که در این امر منو یار و کمک کردن یه جورایی جبران شده و با حسن نیت  خودمو نشون بدم انشالله تا ۱۰/۱۱/۸۷ به امد روزی که حرفهای قشنگ زده باشم حق نگهدار خدا حافظ

التماس دعا

ادامه مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:1 توسط معین بلدژ |


ساعت ....و ... موسيقي