تبليغاتX
مهربانم دوستت دارم

مهربانم دوستت دارم

حالا که تو رو دارم چیزی نمی خوام

خاطرت

سلام به دوستان عزیزی که بهم این همه نظر داده بودن واقعا تعجب کردم بعد از این مدت که اومدم ببینم چه خبره خوب بگذریم الان منو مریم با هم ازدواج کردیم و یه زندگی خوشی داریم ممنون دوستانی که از اول داستان سال ۸۶ با من بودن جالبتر ینه که الان ما تقریبا ۱۰ ماهه ازدواج کردیم و اینکه سال ۹۱ می خواییم عجیبترین رویداد زندگیمون تجربه کنیم می خواییم برای همیشه که نه برای مدت سه سال از جایی که خیلی دوست داریم بریم از ان به بعد هم سغی می کنم تیکه تیکه یام سر بزنم و بنویسم با تشکر معین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:44  توسط معین بلدژ  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:54  توسط معین بلدژ  | 

این بیبلوکس

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 23:20  توسط معین بلدژ  | 

خدایا شکرت

سال به سال میام آپ می کنم ولی امروز خیلی خیلی حالم گرفته بود البته یه جورایی حقم بود ولی باز هم حلیه در عوضش قدر مریمو خیلی خیلی فهمیدم کسی که نه بهت نارو می زنه نه بهت خیانت می کنه و همیشه دوست داره امید وارم بتونم ۱ زره مثل اون بشم یه چند مدتی از نت دور بودم دلم به همه بچه ها تنگ شده بود البته بیلوکس نیت ایقد ضعیف بود و بعدش اون روزهایی که نبودم اتفاق های جالبی افتاده بود که هم خنده دار بود هم ضده حال خدایا شکرت خوب واسه امروز این چرت پرتها بسه خو ب بای
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:2  توسط معین بلدژ  | 

خواستگاری و نامزدی

سلام به دوستان عزیز خوب بابام از دبی اومد که فقط بره خواستگاری روز اول که نه روز دوم رفتیم خواستگاری دستشون درد نکنه با گرمی از ما استقبال کردن صحبت از این ور اون ور بلاخره بابا م مجلس یه جورایی فکر کنم می گردوند شو می خرد خیلی خوشم اومد از بابا فکر کنم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ باری رفته که کار کشته شده هیچی با مهریه مشخص شده با نمیدونم چی و چی و تحقیقات از قبل که انجام داده بودن بلاخره قبول کرد فرداش منو مریم رفتم برای ازماش خون اول صبح بود رفتم دنبال مریم وب ا هم ۳ تا ازمایش گاه رفتیم چون باید زود جواب می دادن بلاخره یه جا پیدا ککردیم که قول داده حداقل تا ۶ بعد از ظهر همه چیز ردیف کنه ما هم رفتم آرایشگاه از این حرفها از مریم هم خداحافظی کردم جواب هم گرفتم خیلی خیلی استرس داشتم که جواب منفی باشه که شکر خدا مثبت بود به مریم زنگ زدم اونم خوشحال شد بلاخره یه جورایی برانامه ریختیم که بریم همه اماده شدیم آقا عباس لطف کرد اومد دنبالمون  یه جورایی باید بگم دمش گرم خیلی خیلی  همه شون تا رسیدم خیلی خیلی به ما حارتم گذاشتن ۳ ساعتی نشستیم جمع شوخی از ان حرفها شام میوه شرینی تشکیلات تموم شد رفتیم خونه خیلی خیلی هم استقبال کرد آقا امیر هم لطف کرد تو راه برگشت ما رو رسوند بلاخره نامزد شدیمو به هم رسیدم  ممنون که تااینجا تحملمون کردین با ی بای

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:29  توسط معین بلدژ  | 

بازگشت من با مشروطی

سلام دوستان اینترم هم ۱ درس افتادم که باعث شد بیخیال بابا می مریم بعد از ۷  رزو از مشهد برگشته دلم واسه اش خیلی تنگ شده بود باباش هم که به سلامتی قبول کرد اما ولی اگر داشت عجب باز هم خدارا شکر ممنون خدا جوون بابا ت این همه شکر و لطفهایی که به من می کنی شرمندتم خوب فقط اومدم همین بنویسم چیز خاصی نبود ولی بیخال بای همگی
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:41  توسط معین بلدژ  | 

باز هم سلام بعد از کلی امتهاناتم اومدم ۱۰ درس گرفته بودم از دانشگاه ۱۸ واحد فکر کنم ۲ تاشو بیافتم البته خدا نکنه شاید این ترم مشروط بشم ولی مطمنم ترمهای دیگه اصلا نمیشم ای خدا شکرت بلاخره اون خونه میاب هم تحویل دادیم حیف که نشد حتی ۱ عکس هم ازش بگیرم یعنی وقت پیش نیومد خدا بزرگه دعا کند قبول بشم
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:32  توسط معین بلدژ  | 

آشنایی با پدر مریم

سلام دوستان بلاخره بعد از سالها یا بهتر بگم قرنها رفتیم برای آشنایی بابای مریم بابام از دبی اومده بود برای ۲ روز که فقط یه صحبتی کنه بلاخره یه جورایی بگم که خیلی خیلی قشنگ یش می رفت ولی چی یه جادوگر همون که تو فیلم هست بود نمی دونم که سیب می ده بهش پیرزنه دختره میمیره یه جادوگر در قالب یه زن زشت همه چیز مارو بهم زد هی روزگار می بینی بلاخره با هر دوزکلکیبود بابام با ترفند جادوییوسیاست بالایی که داشت همه چیزو تموممکرد و فقط منتظر جواب آره و بله اونهایییمببینم خدا چی می خواد یا حق
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:20  توسط معین بلدژ  | 

چندر روز بعد از عید نوروز

سلام خوب هستن چند مدتی در گیر همین کار قالبو ساختن قالبموزیک این چیزها بودم که حتی یادرم رت که یه چیزی بنویسم بیخال الان هم نمی دونم چی بگم فقط اومدم یه چیزینوشته باشم البته ناگفته هم نمونه دیشب رفتیم آبگرم گنو با اقای عباس پ شوهر خواهر زنم  هم اشنا شدیم عجب این همه روزگار معین بلدژ راستی ماشین هم ایقد پر بود که نگوولی سر کردیم دیشب که خونه اومدم زودکه نه ولی ۲ خوابیدم ایقد یعنی عجب اوکیمزاحم نمی شم من برم به کارهای دیگه ام برسم بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:56  توسط معین بلدژ  | 

خواب عجیب چرا من و برادرم

به نام کسیکه خالق هستی هاست

باز سلام من اومدم ولی اینبار ساعت 4:10 صبحح که از خواب بیدار شدم اونم چه خوابی نمی دونم نوشتن صلاح باشه یا نه آخه خاطره ها همیشه با نوشتن آدم لوی چشمش میاد الان که دارم می گم خودم یه جورایی هراسانم اینترنت هم که خود به خود قطع شده نمی دونم چرا هر کاریکردم وصل هم نمیشه به خطر نوز سیم بود الان دیگه اذا هم می ده خوابمو براتون تعریف می کنم چه خوابی بودشاید بعضیها به دنیای موارا طبیعه هیچ اعتقادی ندارن منظورمجن شبح و ر ح باشه حقیقتش من ی ه خونه گرفتم تو میناب حیاط بزرگ خیلی هم بزرگ درخت توشه همه چیز هم داره اصلانترسیدم 4 اتاق خوب ولی امشب خداییش ترسیدم واقعا خدا خیلی بزرگه خیلی خیلی خواب دیدم که تو یه مراسمی ارواح پدر مادری شرکت کردن بعد یه دختری گوشه فکرکنم با عروسک بازیمیکرد بهش گفتن بیا ببین گفت نه نمیام  بهش گفتن چیزی نمی بینی گفت نه تقریبا۲ متری از اونها فاصله داشت دختره بزرگ شد درس می خوند با یکی ازدواج کرد البته شوهرش هم هنر پیشه های هندی بود  اینها همه هندی بودن یه هو همون روح جلو دختره ضاهر شد البته پدر مادرش نمی دیدن به مادرش گفت یه دختر خوشگلی دیدیم جلوی من ظاهر شده گفت این خواهرته که فوت شده یه بار دیگه خواهرشو دید فکر کنم مادهر هم می دید همراش دقیق یادم نمیاد که دختر حاز نوکه انگشت که به دختره اشاره کرده بود همینجور پژمرده شد تا صورتش بعد بهش گفت دخترت هم مثل من می شه دختره خیلی خیلی ترسید همیشه همین صورت حالت پژمرده جلوی چشمشم بود رفت به کوچکیش دیدی تو یه کلاس درسی نشسته همین صورت وحشتناک بهش می گه این لیوان خواهرتو بده وگرنه تورو به جای خواهرت می برم به نظرم منظورش به اسم آرام خواهر زنم بود اون دختره با عجله لیوان بهش داد فرار کرد همراه دخترا یدیگه روحه بهشمی گفت ما دوستیم فرارا نکن با صورت وحشتناکش تخم چشم نداشت هیچی تو تخم چشاش هم نبود  یه هو از خواب بیدار شدم دیدیم تو یه حالت جعبه مقوا باشم دستمو نیشکولی گرفتمدیدیم نه بابا درد داره ولی همه جا سفیده گفتم مردم دیگه گفتم ای خدا دیدی هیچی کار خوبی تو این دنیا انجام ندادیم  الکی الکی مردیم  خدایا شکرت پشت سرمو که نگاه کردم خسیتمو نمی دونم یخچال همه چیز ظاهر شد ای خدا شکرت ولی تعبرش چیه نمی دونم دقیق دقیق ۴:۱۰ بیدار شدمو ۱۰۰٪ هم تعبیر داره چون کابوس قبل اذان یه چیزی میگن خلاصه ای ن ما که الان هم ساعت ۶:۲۳ بیدارم یه سره جالبتر از اونم این که وقتی بیدار شدم ۴:۱۰ رفتم پیش برادرم محسن بهم گفت حتما خواب روح دیدی اون چطور فهمید  نمی دونم بعد بهش گفتم آره تعریفکردم بهش حقیقتش ما اهل این چیزها نیستیم که بخودمون نمی دونم به این چیزا اعتقاد کلی داشته بایم جالب بود برادرم میگفت انیمشن کار که کردم گفتم تا لود بشه ۳۰ مینی طول میکشه خواستم برم بالای خونه حسکردم شاید روحی بالا باشه همین ساعت  بود گفت خواستم نرم گفتم می رم چیزی نیست می گه ۲ بار که رفتم شونم خورد به کولر هایی که گذاشتیم زیر برگشتم دوباره رفتم دوباره همین حالت با احتیاط هم رفتم گفت پشیمون شدم اومدمکه تو همچین حرفی زدی ای خدا شکرت  تعیرش چیه نمی دونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 5:15  توسط معین بلدژ  |