![]() |
|
آشنایی مادرم با خانواده مریم
دوستت دارمهربانم خیلی دوستت دارم راستی من داستان اینکه مادرم رفت برای آشنایی ننوشتم بلاخره مادرم رفت برای اشنایی خونهمیم اینها وبعد که اومد کلی ازشون تعریف کرد که چطور بودن ولی برای شناخت باید یه جورایی رفت آمد واجبیخ بگذریم از اینها که مریم خانوم به ما زنگ زد و گفت که مادرت چی گفته عجبی ایقد بی تابی می کرد مادرم خلی از مریم خوشش اومده بود میگفت مریم ماهه می دونستم مادرم از مریم خوشش میاد ون مریم دور از تعریف یه دختر نجیب و مهجبه بود واقعا مریم گل بود نه من هر کسی اونو ببینه می فهمه خیلی جدی بهتر بگم اون چیزهایی که خوبه به نظر هر کسی ارزوشو داشت این هم داشت گذشته اینها خیلی همخوشگله به قول معروف بعد از 2 سال ما رفتمی برای ایشنایی ولی من نرفتم خاله اش خیلی اسرار داشت من بیام ولی من روم نشد خدراا رشکر از اون ور هم عروسی خواهرش ببخشی عقد خواهرش مارو دعوت کردن من برای اولین بار نبود مکه می رفتم عروسی عروسی آرام خانوم هم رفته بودم که تو روستاشون بود بگذریم از این چیزها مادرم رفت عروسیشون که با فرهنگ و برخورد و خیلی چیزهای یدگه یه جورایینجکاوی ها که تو سرش بود رفت مادر نازیلا هم همراش بود خلاصه سرتون به درد نیارم رفتیم من نمی خواستم برم ولی رفتم مرد اشون جدا خانومهاشون هم جدا به خانوم هاشونخوشمی گذشت ولی به من که قسمت مردها بودم جهنم بود به قول بندری خودمون نخواش همشمی گفتن این کیه این کیه عروسی آرام کسی به کسی نبود اینجا فقط ادمهای خواص دعوت شده بودن من هم که از ساعت 8 اومده بودیم بعد از 1 شرینی کوچلوییکه خوردم زنگ به مریم زدم و اسکرتی که کنار من بود آقا حامد پسر خاله مریم خانوم با اجازه همه و خوبخوب هم بابا بی مریم برای اولین بار دیدم خلاصه اینکه ما با همه خدا حافظی کریدم مادرم هم از اون ور اومد دنبالم با هم رفتیم باز مادرم تعرفمریم اینها کرد مادرم خیلی خوبه خیلی زن فهمید ه است اون واقعا اسطوره است چند مدتی هم از بیماری مرخص شده بود خدارا شکر که تا فعلا توپ تو خوبه این روی دادها دقیق مال هفته پیشه الان امروز یعنی جمعه مادرم 4 شنبه گذشته رفته دبی من دیدمتنهام یه جورایی بیکار یاد نوشتن افتادم خدایا شکرت به تمام خوبیهاییکه به من دادی انشالله یه کم بیشتر از ادمهاییکه زندگیم کنند این خوبیهارو برام نگه داری ای خدا شکرت امیدوارم بعد ها که حسن آقا البته نمی دونم اسم دخترم چی باشه ارمیتا یا نه نمی دونم بلاخره برای حسین و دختر عزیزم راستی بچه های عزیزم ببخشین که من غلط غلوت دارم چون خیلی سریع نوشته ام راستی دوستتون دارم می دونم با خوندن این چیزها خوشحال می شین چهچیزهایی چه اتفاقهاییکه برای من افتاده بخونید با مادرتون ما بعد از 1 سال که آشناییمون باز هم ثبت کردم رفتم آشنایی مریم عزیزانشالله خدا باز کمکون کنه راستی هنوزخواستگاریمونده گرفتاری بزرگاینه معلوم نیست که باباش قبولمون می کنه یا نه خدایا به امید تو خداحافظ
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:37 توسط معین بلدژ |
|
صفحه اصلي پست الکترونيک آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1386 آبان 1386 تیر 1386
ساعت ....و ... موسيقي |