![]() |
|
خواب عجیب چرا من و برادرم به نام کسیکه خالق هستی هاست باز سلام من اومدم ولی اینبار ساعت 4:10 صبحح که از خواب بیدار شدم اونم چه خوابی نمی دونم نوشتن صلاح باشه یا نه آخه خاطره ها همیشه با نوشتن آدم لوی چشمش میاد الان که دارم می گم خودم یه جورایی هراسانم اینترنت هم که خود به خود قطع شده نمی دونم چرا هر کاریکردم وصل هم نمیشه به خطر نوز سیم بود الان دیگه اذا هم می ده خوابمو براتون تعریف می کنم چه خوابی بودشاید بعضیها به دنیای موارا طبیعه هیچ اعتقادی ندارن منظورمجن شبح و ر ح باشه حقیقتش من ی ه خونه گرفتم تو میناب حیاط بزرگ خیلی هم بزرگ درخت توشه همه چیز هم داره اصلانترسیدم 4 اتاق خوب ولی امشب خداییش ترسیدم واقعا خدا خیلی بزرگه خیلی خیلی خواب دیدم که تو یه مراسمی ارواح پدر مادری شرکت کردن بعد یه دختری گوشه فکرکنم با عروسک بازیمیکرد بهش گفتن بیا ببین گفت نه نمیام بهش گفتن چیزی نمی بینی گفت نه تقریبا۲ متری از اونها فاصله داشت دختره بزرگ شد درس می خوند با یکی ازدواج کرد البته شوهرش هم هنر پیشه های هندی بود اینها همه هندی بودن یه هو همون روح جلو دختره ضاهر شد البته پدر مادرش نمی دیدن به مادرش گفت یه دختر خوشگلی دیدیم جلوی من ظاهر شده گفت این خواهرته که فوت شده یه بار دیگه خواهرشو دید فکر کنم مادهر هم می دید همراش دقیق یادم نمیاد که دختر حاز نوکه انگشت که به دختره اشاره کرده بود همینجور پژمرده شد تا صورتش بعد بهش گفت دخترت هم مثل من می شه دختره خیلی خیلی ترسید همیشه همین صورت حالت پژمرده جلوی چشمشم بود رفت به کوچکیش دیدی تو یه کلاس درسی نشسته همین صورت وحشتناک بهش می گه این لیوان خواهرتو بده وگرنه تورو به جای خواهرت می برم به نظرم منظورش به اسم آرام خواهر زنم بود اون دختره با عجله لیوان بهش داد فرار کرد همراه دخترا یدیگه روحه بهشمی گفت ما دوستیم فرارا نکن با صورت وحشتناکش تخم چشم نداشت هیچی تو تخم چشاش هم نبود یه هو از خواب بیدار شدم دیدیم تو یه حالت جعبه مقوا باشم دستمو نیشکولی گرفتمدیدیم نه بابا درد داره ولی همه جا سفیده گفتم مردم دیگه گفتم ای خدا دیدی هیچی کار خوبی تو این دنیا انجام ندادیم الکی الکی مردیم خدایا شکرت پشت سرمو که نگاه کردم خسیتمو نمی دونم یخچال همه چیز ظاهر شد ای خدا شکرت ولی تعبرش چیه نمی دونم دقیق دقیق ۴:۱۰ بیدار شدمو ۱۰۰٪ هم تعبیر داره چون کابوس قبل اذان یه چیزی میگن خلاصه ای ن ما که الان هم ساعت ۶:۲۳ بیدارم یه سره جالبتر از اونم این که وقتی بیدار شدم ۴:۱۰ رفتم پیش برادرم محسن بهم گفت حتما خواب روح دیدی اون چطور فهمید نمی دونم بعد بهش گفتم آره تعریفکردم بهش حقیقتش ما اهل این چیزها نیستیم که بخودمون نمی دونم به این چیزا اعتقاد کلی داشته بایم جالب بود برادرم میگفت انیمشن کار که کردم گفتم تا لود بشه ۳۰ مینی طول میکشه خواستم برم بالای خونه حسکردم شاید روحی بالا باشه همین ساعت بود گفت خواستم نرم گفتم می رم چیزی نیست می گه ۲ بار که رفتم شونم خورد به کولر هایی که گذاشتیم زیر برگشتم دوباره رفتم دوباره همین حالت با احتیاط هم رفتم گفت پشیمون شدم اومدمکه تو همچین حرفی زدی ای خدا شکرت تعیرش چیه نمی دونم
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 5:15 توسط معین بلدژ |
|
صفحه اصلي پست الکترونيک آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1386 آبان 1386 تیر 1386
ساعت ....و ... موسيقي |